تصور کنید باغبانی با عشق و مراقبتی بی‌اندازه دانه‌ای را در خاک می‌کارد. چند روز بعد، جوانه‌ای لطیف سر از خاک بیرون می‌آورد. باغبان مهربان هر روز به مراقبت خود ادامه می دهد و از آن جا که نگران دانه است هر روز خاکش را نرم و آماده نگه می‌دارد تا ریشه بدون هیچ سختی به آب برسد وشرایطی را فراهم می کند که گیاه در معرض هیچ بادی قرار نگیرد و آسیبی نبیند.

 اما متاسفانه این گیاه با اولین طوفان واقعی، از جا کنده می شود و یا به محض اینکه یک روز دیرتر به آن آب می رسد سریعا پژمرده می شود. چرا؟ چون آن تقلای ریشه‌ها برای یافتن آب در دل خاک سخت و وزش بادها تنه جوان گیاه را برای خم شدن و مقاومت آماده می‌کرد و زمینه‌ای فراهم می کرد که گیاه مستحکم شود.

حالا بیایید به خانه خودمان برگردیم. فرزندتان از یک بازی ساده باخته، بازی را بهم می ریزد و به اتاقش می رود و در را محکم می‌کوبد یا شاید در برنامه مجازی مدرسه، بعد از چند بار قطعی اینترنت، او گریه شدیدی می‌کند. شاید هم در حیاط مدرسه، دوستی به او گفته «دیگه باهات بازی نمی‌کنم» و حالا دنیا برای کودکتان به انتها رسیده است. 

اگر این صحنه ها برایتان آشنا است، تنها نیستید و تقریبا همه والدین کودکان 5 تا 9 سال، چنین لحظاتی را بارها تجربه کرده اند. 

در این لحظات است که ما والدین در دوراهی سرنوشت سازی قرار می‌گیریم...

در راه اول می توانیم مانند همان باغبان بیش مراقب، سعی کنیم سریع مشکل را حل کنیم و با گفتن "بازی که مهم نیست" و " تقصیر اینترنته" و" حالا یکی بهترش رو می سازیم" سریع او را از دل مشکل بیرون بکشیم. اما راه دومی هم هست؛ این که مانند باغبانی خردمند با مهر کنار او بمانیم، آفتاب و باد و باران را از او نگیریم و اجازه بدهیم کمی با مسئله و مشکل پیش آمده بماند و راه حلی برای آن پیدا کند.

آنچه مسلم است این است که وظیفه ما جلوگیری از باران و طوفان در زندگی فرزندمان نیست، بلکه لازم است ما به عنوان والد در این طوفان ها در کنار او بمانیم و باور داشته باشیم که ریشه ها در دل مشکلات(متناسب با سن فرزندانمان) قوی‌تر می شوند.

اما سوال کلیدی این است : در آن لحظه چه کنیم که هم کودک آرام شود و هم در دراز مدت تاب‌آورتر شود؟

والدین لازم است در لحظه ای که فرزندشان با ناکامی یا شکستی مواجه می‌شود به سه محور طلایی پذیرش هیجانات ، زبان همدلانه و بدون قضاوت و رویارویی با پیامدهای طبیعی (تربیت سالم) توجه داشته و اقدام مناسب را  در جهت تاب آوری فرزندانشان انتخاب کنند. در ادامه، به این محورها در سه گام ساده اما کلیدی می پردازیم.اما قبل از آن لازم است به تفاوت های رشدی بچه ها در سنین مختلف توجه داشته باشیم.


پذیرش طوفان هیجان به جای نجات فوری

اولین و سخت‌ترین گام، مدیریت واکنش خود ما به عنوان والد است. وقتی فرزندمان از شدت ناکامی اشک می‌ریزد، جیغ می‌کشد یا اشیاء را پرت می‌کند، در همان لحظه سیستم هشدار درونی خود ما هم فعال می‌شود. شرم می‌کنیم، می‌ترسیم، خشمگین می شویم ،کلافه می‌شویم و می‌خواهیم این طوفان را به هر قیمتی شده، فوراً خاموش کنیم.

بسیاری ازما والدین از سر عشق، تلاش می‌کنیم کودک‌مان هرگز ناراحت نشود. وقتی زمین می‌خورد می‌گوییم "تقصیر زمین بود"، وقتی می‌بازد طوری بازی می‌کنیم که همیشه برنده شود و وقتی کاردستی خراب می‌شود ،فوری خودمان دست به کار می شویم تا یکی بهتر برایش بسازیم.

هیچ سرزنشی در کار نیست. این کار از سر مهربانی است، اما ناخواسته به کودک یاد می‌دهد که شکست یعنی فاجعه و بدون کمک من نمی‌توانی از پسش بربیایی و نتیجه این می شود که کودک در برابر کوچک‌ترین ناکامی به هم می‌ریزد، پرخاش می‌کند یا گریه طولانی دارد.

اما توجه به این نکته ضروری است که در این نقطه وظیفه شما به عنوان والد، حذف هیجانات دشوار نیست. بلکه بیشترین خدمتی که شما می توانید به کودک بکنید این است که رابطه او با احساسات و هیجاناتش را تغییر دهید. او لازم است یاد بگیرد احساسات ناخوشایند، دشمن ما نیستند؛ بلکه بخشی طبیعی از زندگی یک انسان هستند. کودک باید بیاموزد که می‌تواند خشم، غم و ناامیدی را تجربه کند و همچنان امن باشد. این کاملا برخلاف آن چیزی است که در فرهنگ جامعه ما رایج است و پدر و مادرها فکر می کنند که یک والد خوب فردی است که فرزندش هیچ گاه احساس ناخوشایندی تجربه نمی‌کند.

لازم است ما به عنوان والد در این لحظات پرفشار، با ابزار قدرتمند همدلی و توصیف مشاهده‌گرانه کنار کودک بمانیم و به‌جای هرگونه قضاوت، برچسب یا راه‌حل‌دهی شتاب‌زده نظیر "چرا انقدر لوس شدی و گریه می‌کنی؟ "، "خودت مقصربودی!"، " بازی که مهم نیست" ، صرفاً مانند آینه، آن‌چه را می‌بینیم، می‌شنویم و حس می‌کنیم را بازتاب دهیم. کودک در این لحظات بیشتر از همه نیاز دارد که حس کند، دیده و فهمیده شده، نه آنکه ارزیابی یا محکوم شده است.

پس در همان لحظه خودتان را تا قد او پایین بیاورید. چند لحظه مکث کنید، با مهر و نرمی تنها آنچه را که می‌بینید، می‌شنوید یا حدس می‌زنید حس می‌کند، بدون هیچ قضاوتی، به زبان بیاورید:"می‌بینم که چقدر ناراحت شدی. انگار اشک‌ها خودشون دارن می‌ریزن."،" شنیدم که گفتی دیگه هیچ‌وقت بازی نمی‌کنم." انگار خیلی عصبانی‌ای. درسته؟" و سپس، سکوت کنید.

این سکوت همراه با حضور، این پیام را به مغز و قلب کودک شما مخابره می‌کند که هیجانات ناخوشایند برای من ترسناک نیستند. من در کنار تو هستم تا یاد بگیری که از آن ها نترسی و از دل آن ها با فکر و خلاقیت عبور کنی و آن را بخشی از زنده بودنت بدانی.

بنا بر این قاعده نقش شما در این لحظه، جلوگیری از شکست و یا طوفان نیست. بلکه ایجاد پناهگاهی عاطفی است که کودک بتواند ناکامی را تاب بیاورد و در دل آن ریشه های وجودش محکم شود.


اتفاق را از داستان ذهنمان جدا کنیم

بعد از اینکه طوفان هیجانات کمی فروکش کرد و فرزندتان توانست یک نفس عمیق‌تر بکشد، حالا وقت یک کار ساده اما مهم است. در این لحظات بچه‌ها معمولاً یک اتفاق کوچک را در ذهنشان به یک فاجعه بزرگ تبدیل می‌کنند. مثلاً «این دفعه باختم» در ذهن او می‌شود «من همیشه می‌بازم» و یا او با «دوستَم امروز با من بازی نکرد» داستان «هیچکس منو دوست نداره» را برای خورش می سازد.

یکی از خطاهای رایج والدین در اینجا معمولاً این است که یا سریع می‌خواهند یک مقصر پیدا کنند (تقصیر اینترنته! و یا  تقصیر اون بچه بی‌ادبه!) و بچه را در نقش قربانی قرار می دهند و یا شروع به نصیحت و اندرز می‌کنند ("بازی که مهم نیست، دفعه بعد بیشتر دقت کن"). اما تربیت سالم در اینجا راه سومی پیشنهاد می‌دهد که نه نجاتش دهیم و نه تنبیهش کنیم. فقط کمکش کنیم واقعیت را از بزرگ‌نمایی ذهنش تشخیص دهد.

برای این کار لازم است با مهربانی کنارش بنشینید و اتفاق پیش امده را با هم مرور کنید و در همین گفتگو کمکش کنید ببیند دو چیز متفاوت وجود دارد: یکی اتفاقی که واقعاً افتاده، و یکی قصه‌ای که ذهن ناراحتش دارد برایش تعریف می‌کند. به عنوان مثال در قضیه باخت در بازی می توانید بگویید: 

- بیا با هم ببینیم دقیقاً چی شد؟ این دفعه کارت قرمز رو برداشتی و از بازی بیرون رفتی. این اتفاقیه که افتاد و واقعاً هم ناراحت‌کننده‌ است. ولی یه چیز دیگه هم هست: ذهنت داره بهت می‌گه "من همیشه می‌بازم". به نظرت این دومی یه حقیقته یا یه قصه‌ایه که ذهنت الان برات می‌گه؟...

و یا در موقعیتی که نقاشی یا کاردستی اش خراب می شود بگویید: از این اتفاق ناراحتی؟ و بعد از آرام شدن بگوییم به نظرت اون فکری که می گفت هیچ کاری بلد نیستی راست میگه؟ یا فقط یه فکر ناراحت کننده بود؟

نکته‌ی طلایی که در این نگاه باید به آن توجه شود این است که این ناراحتی‌ که فرزندمان تجربه می‌کند، پیامد طبیعی باختن و یا برخورد با مشکل است؛ نه یک فاجعه که باید فوراً خنثی شود. هیچ سخنرانی و نصیحتی نمی‌تواند جایگزین این تجربه مستقیم شود. در این گام ما آینه ای در جلوی کودک می شویم تا خودش تشخیص دهد که چه اتفاقی افتاده (واقعیت) وذهنش چه داستانی به آن چسبانده است (ارزیابی).

کودک با عبور از این ناراحتی، نه‌تنها تاب‌آوری، که مسئولیت‌پذیری را نیز تمرین می‌کند. او می‌آموزد که شکست، یک اتفاق است و نه یک ویژگی شخصیتی و با این روش نمی گذاریم اتفاق پیش امده را تبدیل به یک برچسب دائمی برای خودش کند.


از او بپرسید چه چیزی برایش خوب بود؟

بعد از اینکه کودک آرام‌تر شد و توانست اتفاق را از داستان ذهنش جدا کند، حالا وقتش است که یک کار ساده اما طلایی انجام دهیم. معمولاً ما والدین در این لحظه وسوسه می‌شویم که با یک نصیحت یا نتیجه‌گیری اخلاقی پرونده را ببندیم: «بازی که برد و باخت نداره»، «مهم اینه که خوش گذشته باشه»، «دفعه بعد بیشتر دقت کن».

اما واقعیت این است که این جملات از گوش کودک بیرون می‌روند، چون از درون خودش نیامده‌اند. به جای حرف زدن، این بار سوال بپرسیم. سوالی که به او کمک کند خودش بفهمد اصلاً چرا آن بازی یا آن ارتباط برایش مهم بوده است. برای مثال از او بپرسید:

 -راستی عزیزم... فارغ از اینکه این دفعه باختی، خودِ بازی چه چیزیش برات خوب بود؟»

- اگه از اول می‌دونستی ممکنه ببازی، بازم دوست داشتی بازی کنی؟ خب، چی بود که باعث می‌شد بازم بازی کنی؟

- وقتی داشتی می‌دویدی و می‌خندیدی، چه حسی بود که قشنگ بود؟

این سوالات ساده، کودک را از فکر کردن به «نتیجه» (برد و باخت) جدا می‌کنند و به «دلیل اصلی» (لذت بازی، دوستی، هیجان) وصل می‌کنند. او خودش کشف می‌کند که ارزش آن تجربه، چیزی فراتر از بردن بوده است.

و بعد از آن می توان با سوالاتی مثل "برای دفعه بعد چه نقشه‌ای داری؟"، یا چه راه حلی داری؟ این مسیر را کامل کرد.  این سوال، او را از یک آدم ناراحت و منفعل، به کسی تبدیل می‌کند که برای آینده‌اش برنامه دارد. او می تواند در این فرصت راهی برای عبور از این مسئله بیابد و مسئله را با تکیه بر توانمندی خود حل کند .


و اما نکته ای که معمولا فراموش میشود...

کودکان از دیدن نحوه برخورد شما با شکست‌های خودتان بیشتر از هر سخنرانی یاد می‌گیرند. اگر وقتی اشتباه می‌کنید، خودتان را سرزنش می‌کنید یا فریاد می‌زنید، کودک همان را کپی می‌کند. اگر ببیند شما می‌گویید " تصادف کردم، ... ماشین خراب شده و ناراحتم، دفعه بعد موقع رانندگی گوشیمو جواب نمیدم" آن‌گاه ارزش واقعی تاب‌آوری را ناخودآگاه جذب می‌کند.

شما می توانید گاهی وقت ها در قالب یک خاطره از شکست های خود برای فرزندتان تعریف کنید و در آن به این بپردازید که چه حسی داشتم؟ چطور از پسش برآمدم؟ این تمرین ساده معجزه می‌کند.


والدین گرامی، تاب‌آوری یک هدیه پیچیده در جعبه کادو نیست که ما به فرزندانمان تقدیم کنیم و این مهارت در خلأ به دست نمی‌آید. شما هر بار که اجازه می‌دهید کودک کمی ناراحتی را تحمل کند (بدون نجات فوری) و یا هر بار که پس از پرخاش، به جای سرزنش همدلی می‌کنید؛ به تدریج انسانی مستقل و تاب آور تربیت می‌کنید.

تاب‌آوری، ریشه‌دوانیِ عمیقی است که در دل همین لحظات سخت، در سکوت همدلی ما، در نگاه بدون قضاوت ما و در ایمان ما به توانایی فرزندمان برای یافتن راه آب، شکل می‌گیرد.

نقش ما حذف باد و باران نیست. نقش ما این است که با آغوشی باز باغبانی کنیم و با زبانی بدون خشونت، با قلبی مهربان بپذیریم که طوفان‌ها بخشی از رشد هستند، و با باور به توانمندی ریشه‌ها بدانیم که این مسیر آسان نیست، اما شدنی است. 


فاطمه بابایی
عضو دپارتمان خانواده مدارس حافظان‌وحی